گنجینه

مطالب مفید برای شما دوست عزیز

گنجینه

مطالب مفید برای شما دوست عزیز

گنجینه
طبقه بندی موضوعی

کانال گنجینه
اینستگرام گنجینه
آپارات گنجینه
پیوندهای روزانه

چند داستان عبرت آموز پیرامون عاقبت شوم رابطه با نامحرم

کیفر خیانت و بی وفایی

در یکی دهاتهای فارس، دهقان با تجربه ای زندگی می کرد. او مردی هوشمند و عارف بود و از عبادت و بندگی خدا بهره تامّی داشت ولی فقیر و تنگدست بود و زندگی بسیار سختی داشت. دست به هر کاری دراز می کرد تا شاید بتواند از فقر و تنگدستی نجات یابد، ولی موفق نمی شد و پیش آمدهای پی در پی و ناگوار بر او وارد می شد و بیش از پیش او را به سختی و رنج می انداخت.
او زنی داشت که در حسن و زیبایی و جمال نظیر نداشت ولی در مقابل فقر و تنگدستی شوهرش، بسیار اعتراض می کرد و به او زخم زبان و طعنه می زد.
روزی زن به مردش گفت: «بیا از این جا هجرت کنیم، شاید در دیار دیگری بتوانی خود را از فقر و تنگدستی نجات دهی.»
مرد گفت: «من با این پیشنهاد موافق هستم زیرا بسیار کسانی بودند که از وطن خود هجرت کردند و در نتیجه به مقام و ثروت رسیدند ولی من از یک چیز می ترسم و آن است که می ترسم راه بی وفایی در پیش
بگیری و فریب دیگران را بخوری.»
زن، سوگندها یاد کرد و گفت: «من به عهدی که در شب عروسی و هنگام ازدواج با تو بستم تا آخر عمر وفا خواهم کرد و برای همیشه با تو خواهم بود. این اندیشه ها را از سر بدر کن و خیالت راحت و آسوده باشد.»:
مرد به پیشنهاد زن، از وطن خود به جای نامعلومی سفر کرد. در بین راه، گه گاهی در بعضی از منازل پیاده شده و استراحت می کردند و دوباره به حرکت خود ادامه می دادند تا اینکه در منزلی، مرد به خواب عمیقی فرو رفت.
در همین حین، امیر زاده ای که به عنوان شکار به آن اطراف آمده بود گذارش به همان جا افتاد. وقتی که چشمش به زن زیبای آن مرد افتاد، شیفته او شد و به او اظهار عشق و علاقه کرد و گفت: «اگر از آن مرد جدا شوی، به زندگی خوبی خواهی رسید و در ناز و نعمت بسر خواهی برد.»
زن نیز بر خلاف عهد و پیمانش، راه بی وفایی را در پیش گرفت و آهسته از جای برخاست و از شوهرش که خوابیده بود جدا شد و با آن جوان سوار بر اسب گردید و رفت، تا اینکه به چشمه ای رسیدند و برای قضای حاجت پیاده شدند. زن همین که کمی از چشمه دور شد شیری از راه رسید و آن زن را درید و مقداری از گوشت او را خورد و رفت. امیر زاده چون دید که زن جوان دیر کرده است بدنبال او رفت و دید که بدن پاره پاره او بر روی زمین است.
از طرفی، دهقان از خواب بیدار شد و زنش را ندید. برای پیدا کردن وی، شتابان به هر سو می دوید تا اینکه به همان چشمه رسید و آن جوان را دید و حال عیال خود را از او پرسید.
جوان گفت: «زنی را در اینجا دیدم که شیر او را پاره پاره کرده است.»
دهقان وقتی که زن خود را به آن حال دید و حقیقت ماجرا را فهمید گفت: «این است کیفر خیانت و بی وفایی.»(1)

عاقبت دختر خائن

یکی از سلاطین به نام «اساطرون» در شهری کنار رود فرات سلطنت می کرد. او در اداره امور کشور خود به اندازه ای قدرت به خرج داده بود که «شاپور ذوالاکتاف» احترام او را داشت.
وقتی که «شاپور» با دولت «روم» صلح کرد، در فکر تسخیر شهر «اساطرون» افتاد. پس سپاهی مجهز را حرکت داد و گرداگرد شهر را گرفت. ولی بخاطر استحکام حصار قلعه، از فتح آن مأیوس گردید و پیوسته در خارج شهر راه می رفت تا شاید چاره ای پیدا کند.
روزی دختر «اساطرون» بالای حصار شهر آمده بود و لشگر دشمن را تماشا می کرد.ناگاه چشمش به قامت مردانه «شاپور» افتاد و با همین یک نگاه عاشق او شد. پنهانی نامه ای به او نوشت که: «اگر مرا به ازدواج خود در آوری، وسیله تسخیر شهر را فراهم می کنم.» «شاپور» نیز پذیرفت.
دختر شبانه وسایل ورود لشگریان را فراهم نمود و «شاپور» با سپاهیانش وارد شدند و شهر را فتح کردند.«اساطرون» را کشته و سر او را به نیزه زدند و به مردم نشان دادند. مردم نیز پس از مشاهده سرِ سلطان خود، از «شاپور» اطاعت کردند.
شهریار ایران هم به پیمان خود عمل نمود و با دختر ازدواج کرد و مدتی با او بسر برد.
شبی چشم «شاپور» به پشت دختر افتاد که بر اثر خراشیدگی، خون آلود شده بود. پرسید: «این خراش از چیست؟»
گفت: «در محل استراحت من برگ «موردی» (برگی است لطیف که برای تقویت موی سر و صورت بکار برده می شود) بود که بر اثر تماس با او، بدنم خراش برداشت.»
«شاپور» گفت: «پدرت، تو را چه اندازه با ناز پروریده است که چنین پوست لطیفی پیدا کرده ای؟»
او گفت: «پدرم مرا با بهترین وسائل، پرورش می داد و غذایم را از مغز سر گوسفند و زرده تخم مرغ و عسل قرار داده بود.»
«شاپور» مدتی سر به زیر انداخت و پس از مدتی تفکر، سر برداشت و گفت: «تو با پدری چنین مهربان اینگونه بی وفایی کردی! چگونه با من پایداری خواهی کرد؟!» پس دستور داد که گیسوان او را بر دم اسبی بسته و در میان خارستانی کشیدند تا به درک واصل گردید.(2)

مجازات کنیز و غلام زناکار و خائن

«احمد بن طولون» امیر زاده صالحی بود. در سن کودکی، روزی یک عده بینوا را بر در خانه خود مشاهده کرد لذا پیش پدرش رفت تا برای آنها چیزی بگیرد.
پدر به او دستور داد تا به فلان اطاق رفته و قلم و دوات بیاورد تا جهت فقرا و بینوایان چیزی بنویسد. «احمد» بنا به دستور پدر، به همان اطاق وارد شد ولی ناگهان با منظره شرم آوری مواجه شد. او دید که خادمی با کنیزی از آن خانه، با هم مشغول عشقبازی و زنا هستند.
«احمد» بدون معطلی قلم و دوات را برداشت و به نزد پدرش برد ولی از ماجرا چیزی نگفت.
آن کنیز زناکار و خائن، با خود چنین فکر کرد که: «الان احمد داستان ما را به پدرش می گوید و پدر نیز ما را مجازات می کند.» برای پیشگیری از این مطلب، یک راست به نزد «طولون» رفت و گفت: «فرزند شما احمد با اینکه بچه است ولی در فلان اطاق نسبت به من دست خیانت داراز کرده است.»
«طولون» که هرگز از پسرش انتظار چنین عملی را نداشت خیلی ناراحت شد و بدون تحقیق، نامه ای به یکی از مأمورین نوشت که به محض خواندن این نامه، حامل آن را گردن بزن. سپس آن نامه را به دست فرزندش «احمد» داد که به فلان مأمور برساند.
او که از مضمون نامه بی اطلاع بود، بدنبال امر پدرش حرکت کرد. ناگاه به همان کنیز برخورد کرد. کنیز پرسید: «کجا می روی؟»
«احمد» گفت: «در این نامه حاجت مهمی است و من آن را به محل خود می رسانم.»
کنیز از «احمد» خواست که نامه را به وسیله خادم مورد نظر خود بدهد تا او برساند.» «احمد» نیز قبول کرد و آن کنیز، نامه را به همان خادم زنا کار داد تا غضب امیر نسبت به «احمد» زیادتر شود.
خادم متخلف، نامه را تسلیم مأمور کرد و مأمور با خواندن نامه دستور داد سر از تن خادم جدا کنند. بعد سر بریده اش را نزد امیر فرستاد.
امیر با تعجب، «احمد» را خواست و صدق مطلب را از وی پرسید. «احمد» هر چه که دیده و نگفته بود را به عرض پدر رسانید.
«طولون» دستور داد کنیز بیاید. وقتی که آمد، صدق مطلب را از او خواست و او هم مجبور به گفتن حقیقت ماجرا شد. امیر وقتی که از حقیقت مطلب با خبر گردید دستور داد آن کنیز را مجازات کنند.(3)

ماجرای چسبیدن دست مرد به بازوی زن نامحرم

زنی در کعبه طواف می کرد و مردی هم پشت سر آن زن می رفت. (لحظه ای) آن زن بازوی خود را خارج کرد و آن مرد دستش را دراز نمود و بر روی بازوی آن زن گذاشت. خداوند دست آن مرد را به بازوی زن چسباند. مردم ازدحام نمودند، بطوری که راه عبور بسته شد. کسی را پیش امیر مکه فرستادند و امیر مکه، فقهاء و علماء را حاضر نمود و آنها فتوا دادند که باید دست مرد را ببرند، چونکه آن مرد مرتکب جنایت شده است.
امیر مکه گفت: «آیا در اینجا از خانواده پیغمبر (ص) کسی هست؟»
گفتند: «بلی! حسین بن علی (ع) اینجا است.»
امیر مکه کسی را نزد امام حسین (ع) فرستاد. امام حسین (ع) تشریف آوردند. به آن حضرت عرض کردند: «ای فرزند رسول خدا! حکم خدا درباره اینها چیست؟»
امام حسین(ع) رو به کعبه نموده و دستهایشان را بلند کردند. مدتی مکث فرموده و دعا نمودند. بعد بطرف آنها تشریف آوردند و دست آن مرد را از بازوی زن خلاص نمودند.
امیر مکه عرض کرد: «یا حسین! این مرد را برای این کاری که از او سر زده است، عذاب نکنیم؟»
حضرت فرمودند: «نه.»
می گویند آن مرد، همان «جمال» بود که در کربلا دست امام حسین (ع) را قطع نمود و اینگونه لطف حضرت را جواب داد!!(4)

مسئله مساحقه زن و کنیز باکره

جماعتی برای سؤال کردن یک مسئله پیش امیر المؤمنین (ع) آمدند. پیش از اینکه علی (ع) را ملاقات نمایند، با امام حسین (ع) دیدار نموده و پرسیدند: «علی (ع) کجا هستند.»؟
امام حسن (ع) فرمودند: «حاجت شما چیست؟»
عرض کردند: «می خواهم مسئله ای را حل کنیم.»
حضرت فرمودند: «آن مسئله چیست؟»
گفتند: «مردی با زن خویش جماع نمود. چون کارش تمام شد، برخواست و رفت. بعد، آن زن برخواست و با کنیزی که هنوز باکره بود مساحقه نمود و آن نطفه را که از مرد گرفته بود را به او ریخت. آن کنیز نیز حامله گشت. اکنون حکم چیست؟
امام حسن (ع) فرمودند: «حل مسائل مشگله، مخصوص علی (ع) است. من نیز میگویم، اگر درست گفتم که از فضل خدا و توجه امیرالمؤمنین(ع) است و اگر خطا کردم، من کرده ام و امید است که انشاء الله خطا نکنم.»
سپس فرمود: «نخست باید بهای مهر کنیز باکره را از آن زن گرفت. چرا که هنگام زاییدن، بکارت او از بین می رود. بعد از آن، باید زن را که شوهر دارد حد زنای محصنه زد. آنگاه باید انتظار کشید تا آن کنیز حمل خود را بگذرد، بعد باید آن طفل را به صاحبت نطفه که پدر او است، باز گرداند. آنگاه کنیز را نیز باید حد زد.»
آن جماعت این کلمات را شیندند و چون به خدمت امیرالمؤمنین(ع) رسیدند و از آن حضرت نیز پرسش کردند (و جواب امام حسن (ع) را نیز ذکر نمودند.) حضرت فرمود: «اگر از من سؤال می کردید چیزی افزون تر از آنچه فرزندم گفته است نمی شنیدید.»(5)

کنیز ماه روی و دو خلیفه عباسی

«هادی» خلیفه عباسی که برادر«هارون الرشید» بود، نسبت به کنیزی به نام «غادر» عشق و علاقه فراوانی داشت.
آن کنیز بسیار زیبا و قشنگ بود و صدائی جذاب و دلربا داشت. اطلاعات ادبی را با ذوقی بس لطیف و دل انگیز به هم آمیخته بود. شبی این کنیز در کنار «هادی» نشسته و با زمزمه شیوایش او را سرمست کرده بود. دفعتاً افکاری بی سابقه به مغز خلیفه هجوم آورد و بی اختیار آثار حزن و پریشانی خاطر، بر چهره اش آشکار شد.
این حالت خلیفه از نظر «غادر» پوشیده نماند. علت افسردگی او را جویا شد. «هادی » گفت: «هم اکنون بر دلم گذشت که من خواهم مرد و بعد از مرگ من، برادرم «هارون» بر مقام خلافت تکیه خواهد زد توهمانطوری که با این جمال زیبا دل مرا در اختیار گرفته ای با او نیز همین کار را خواهی کرد.»
کنیز گفت: «خدا نکند بعد از شما زنده بمانم» و به دنبال این حرف هر چه با ناز و عشوه خواست که «هادی» را بر سر ذوق آورده و او را از این خیال منصرف کند ممکن نشد. خلیفه گفت: «این حرفها را نمی پذیرم. باید سوگند یاد کنی که بعد از من با هارون همنشین نشوی.» کنیز قسم خورد و پیمان محکمی بست که این کار را نکند. خلیفه سپس برادرش «هارون» را خواست و از او نیز عهد گرفت و وادار به قسم خوردنش نمود که پس از او با کنیز مورد علاقه او همبستر نشود.
یک ماه بیشتر نگذشت که «هادی» مرد و «هارون» خلیفه شد. روزی «هارون الرشید»، «غادر» را خواست و به او گفت: «باید از تو بهره مند شوم.»
ولی کنیز امتناع ورزید و گفت: «سوگندهایی را که خورده ایم چه می کنی؟»
«هارون» گفت: «من از طرف تو و خودم کفاره قسم ها را داده ام.»
پس «غادر» قبول کرد و خودش را در اختیار «هارون» گذاشت. پس از چندی «هارون » چنان شیفته «غادر» شد که ساعتی را بدون او بسر نمی برد.
شبی این کنیز سر در دامن «هارون» گذاشته و به خواب رفته بود.
ناگهان وحشت زده بیدار شد.هارون پرسید: «چه شده است که اینقدر ناراحت و وحشت زده شده ای؟»
او گفت: «هم اکنون برادرت هادی را در خواب دیدم. اشعاری خواند که مضمون آن اشعار این بود که: «بعد از در گذشت من پیمان را شکستی و با برادرم هم آغوش شدی. راست گفته هر که اسم تو را «غادر» (یعنی: خیانتکار) نهاده است.»
سپس گفت: «ای هارون! من می دانم که امشب به هادی ملحق خواهم شد.»
«هارون» برای تسلی او گفت: «خواب آشفته ای بوده و چیزی نیست.» ولی آنطورها که «هارون» فکر می کرد نبود. بلافاصله رعشه شدیدی اندام موزون کنیز را فرا گرفت و چنان به خود پیچید و مضطرب شد که صورت زیبا و چشمان سحر کننده اش در نظر «هارون» هول انگیز گردید.
«هارون» بی اختیار خود را عقب کشید و طولی نکشید که کنیز زیبا روی در پیش چشمان مشتاق «هارون» جان داد.(6)

زن آلوده و عابد بنی اسرائیل

زنی فاسد و هرزه گرد، با چند نفر از جوانان بنی اسرائیل روبرو شد. با قیافه زیبا و آرایش کرده خود آنها را فریفت. یکی از آن جوانان به دیگری گفت: «اگر فلان عابد هم این زن را ببیند فریفته اش خواهد شد.»
زن آلوده چون این سخن را شنید گفت: «به خدا سوگند تا او را نفریبم به خانه برنمی گردم.»
پس شب به خانه عابد رفت و درب را کوبید و گفت: «من زنی بی پناهم! امشب مرا در خانه خود جای بده.» ولی عابد امتناع ورزید.
زن گفت: «چند نفر جوان مرا تعقیب می کنند، اگر راهم ندهی، از چنگشان خلاصی نخواهم داشت.»
عابد چون این حرف را شنید به او اجازه ورود داد. همین که آن زن داخل خانه شد لباسش را از تن خود بیرون آورد و قامت دلارای خویش را در مقابل او جلوه داد. چون چشم عابد به پیکر زیبا و اندام دلفریب او افتاد چنان تحت تأثیر غریزه جنسی واقع شد که بی اختیار دست خود را بر اندامش نهاد. در این موقع ناگهان به خودش آمد و متوجه شد که چه کاری از او سرزده است. به طرف دیگی که برای تهیه غذا زیر آن آتشی افروخته بود رفت و دست خود را در آتش گذاشت.
زن پرسید: «این چه کاری است که می کنی؟»
او جواب داد: «دست من، خودسرانه کاری انجام داد، حالا دارم او را کیفر می دهم.»
زن از دیدن این وضع طاقت نیاورد و از خانه او خارج شد. در بین راه به عده ای از بنی اسرائیل برخورد کرد و گفت: «فلان عابد را در یابید که خود را آتش زد.» و وقتی آنها رسیدند مقداری از دست او را سوخته یافتند. (7)

عاقبت چشم چرانی برادران مؤذّن

در شهری سه برادر بودند که یکی از آن ها مؤذن مسجد بود و در بالای مناره مسجد، اذان می گفت.
این برادر پس از چند سال فوت کرد و برادر دوم مؤذن شد و بر بالای مناره مسجد اذان می گفت او هم حدود ده سال به مؤذنی مشغول بود تا اینکه برادر دوم هم فوت کرد.
پس از آن مردم نزد برادر سوم رفتند و از او خواستند او هم چون دو برادرش به اذان گوئی بپردازد. اما وی از پذیرفتن اجتناب کرد.
وقتی با اصرار زیاد مردم روبرو شد به آنان گفت: «من اذان گفتن را بد نمی دانم ولی اگر صد برابر پولی را که پیشنهاد می کنید به من بدهید باز هم نخواهم پذیرفت زیرا این کار باعث شد دو برادر من بی ایمان از دنیا بروند. وقتی لحظات آخر عمر برادر بزرگترم رسید خواستم بر بالینش سوره یس تلاوت کنم که با اعتراض و فریاد و نهیب او مواجه شدم.
او می گفت: قرآن چیست؟ چرا برایم قرآن می خوانی؟
برادر دوم هم به این صورت در هنگام مرگش به من اعتراض کرد.
از خداوند کمک خواستم که علت این امر را برایم روشن گرداند زیرا آنان مؤذن بودند و این کار از آنان انتظار نمی رفت.
خداوند برای آنکه ماجرا را به من بفهماند زبان او را گویا کرد و در این هنگام برادرم گفت: «ما هر گاه که بالای مناره مسجد می رفتیم به خانه های مردم نگاه می کردیم و به محارم مردم چشم می دوختیم و خلاصه چشم چرانی باعث این بی ایمانی و عذاب گردیده است.»(8)

عاقبت وزیر هوس باز و شاهدان دروغگو

یکی از وزیران معتصم برای خود قصر بلندی که مشرف به خانه های اطراف بود ساخته بود و همیشه در آن قصر می نشست و به زنان و دختران همسایه نگاه می کرد.
روزی چشمش به دختر یکی از همسایگان که بسیار زیبا و خوش اندام بود افتاد و عاشق او شد.
به همین خاطر عده ای را به عنوان خواستگاری نزد پدر آن دختر که مرد تاجری بود فرستاد ولی تاجر قبول نکرد و عذر خواهی نمود که ما شایسته وصلت با وزیر نیستیم. و باید با هم شأن وهم کفو خود وصلت کنیم.
وزیر آن چنان به عشق دختر گرفتار شده بود که حاضر بود برای رسیدن به او به هر کاری دست بزند.
این راز را به یکی از نزدیکان خود گفت و از او کمک خواست.
آن مرد گفت: «اگر هزار دینار خرج کنی من تو را به آرزویت می رسانم.»
وزیر پول را به او داد و گفت: «حتی اگر دو هزار دینار هم لازم باشد من حاضرم در این راه بپردازم.
آن مرد هزار دینار را نزد ده نفر از افراد عادل که شهادتشان نزد قاضی پذیرفته بود آورد و جریان عشق سوزانی وزیر را برای آنها توضیح داد و داستان را آن چنان جلوه داد که اگر این کار انجام نشود جان وزیر در خطر است. سپس به هر کدام صد دینار پرداخت و از آنها خواست که شهادت بدهند دختر به عقد وزیر در آمده است.
آنها نیز قبول کردند و پیش قاضی شهادت دادند.
بعد از انجام مراسم لازم، وزیر شخصی را پیش تاجر فرستاد و گفت: «چرا زنم را در خانه نگه داشته ای؟ هر چه زودتر او را به خانه خودم بفرست.»
تاجر وقتی از جریان با خبر شد به قاضی شکایت کرد اما قاضی حکم کرد که وزیر مهریه دختر را به پدرش بپردازد و دختر را با خود ببرد.
تاجر آن چنان سرگردان و حیران شد که نزدیک بود دیوانه بشود. هر چه تلاش کرد خود را به معتصم برساند موفق نشد.
یکی از دوستانش او را راهنمایی کرد و گفت: «می توانی لباس مخصوص کارکنان داخل قصر را بپوشی و داخل قصر بشوی و خود را به معتصم برسانی.»
پس تاجر همین کار را کرد و به حضور معتصم رسید و داستان را پنهانی برای او بازگو کرد.
معتصم دستور داد وزیر را با شهود حاضر کنند. وزیر خیال کرد اگر اصل قضیه را بگوید از آن جا که مهریه زیادی برای دختر پرداخته بود مورد بخشش واقع می شود.
شهود هم همین فکر را کردند و همگی به خیانت خود اقرار نمودند.
معتصم دستور داد تا هر یک از شاهدان را در کنار قصر حکومتی به دار بیاویزند و وزیر را داخل پوست گاوی که تازه کشته شده بگذارند و آن قدر با عمود آهنین به او بزنند تا گوشت و پوستش با هم مخلوط شود.
به تاجر هم دستور داد که دخترش را به خانه ببرد و تمام مهریه دختر را هم به او بخشید و فرمان داد که کسی حق اعتراض به او را ندارد.(9)

جزای ارتباط نامشروع با زنان شوهر دار

در زمان رسول خدا (ص) دسته ای از مسلمین طبق دستور حضرت به حبشه هجرت کردند تا از آزار مشرکین در امان بوده و راحت باشند.
قریش برای آزار مسلمین در حبشه، دو نفر به نامهای «عمروعاص» و «عماره بن ولید» را با هدایای زیاد نزد «نجاشی » سلطان حبشه فرستادند تا بدینوسیله آسایش مسلمانان را در حبشه سلب کنند.
عمروعاص در این سفر همسر خود را به همراه داشت و مسافرت این سه نفر بوسیله کشتی انجام می شد.
آنها در بین راه شراب می خوردند و بد مستی می کردند و می رفتند.
عماره مردی خوش اندام و زیبا بود و در اثناء سفر تمایل جنسی به همسر عمروعاص پیدا کرد و درحال مستی به آن زن می گفت مرا ببوس.
عمروعاص که بر اثر مستی شراب، غیرت خود را از دست داده بود علاوه بر آنکه ناراحت نمی شد زنش را وادار می کرد که عماره را ببوسد و او هم می بوسید.
خلاصه بر اثر این تماسهای نامشروع، عشقی در عماره پیدا شد و پیوسته به زن عمروعاص اظهار علاقه می کرد و همین عشق و شهوت سبب شد که در فکر نابودی عمروعاص باشد تا با خیالی راحت و آسوده بتواند با عیال وی در این سفر، خوش باشد. بدنبال این فکر در پی بدست آوردن فرصت بود تا نقشه خود را پیاده کند.
از قضا روزی عمروعاص برای ادرار کردن بر لب کشتی نشسته بود، عماره از پشت سر او را به دریا انداخت ولی عمروعاص خود را به هر نحوی بود به کشتی رساند و از غرق شدن رهائی یافت و دانست که عماره قصد داشت او را از بین ببرد تا با عیالش خوش باشد ولی این موضوع را در دل خودش نگه داشت تا به موقع انتقام بگیرد.
وقتی که به حبشه رسیدند و هدایا و تحفه ها را به نزد نجاشی بردند، در اثر رفت و آمد زیاد، عماره با زن نجاشی ارتباطی پیدا کرده و مستقیماً با او ملاقات می کرد و تمام جریان را برای عمروعاص بیان می نمود.
عمروعاص گفت: «من هرگز باور نمی کنم که همسر نجاشی با تو ارتباط پیدا کند مگر اینکه از او نشانه ای برای من بیاوری زیرا او زن پادشاه است و هرگز فریب تو را نمی خورد، اگر راست می گوئی از او بخواه تا از عطرهای مخصوص نجاشی قدری به تو بدهد زیرا من عطر او را می شناسم.»
البته عمروعاص منظوری داشت و می خواست از عماره انتقام بگیرد. و وی را به دردسر و بدبختی بیندازد.
عماره نیز بخاطر این که نشان بدهد که راست می گوید در ملاقات بعدیش با زن نجاشی، مقداری از عطر نجاشی را گرفت و به نزد عمروعاص آمد و عطر را به وی داد.
عمروعاص نیز داستان ارتباط این دو نفر را به گوش نجاشی رسانید و عطر را به عنوان نشانه درست بودن گفتارش به وی نشان داد.
چون نجاشی از حقیقت مطلب با خبر شد و دانست که قضیه درست است چون عماره به عنوان پیک به حبشه آمده بود وی را نکشت اما دستور داد که جمعی از ساحرین درباره او فکری کنند که از کشتن بدتر باشد، بدین ترتیب که آنها با وسائلی، در آلت مردانگی عماره، جیوه ریختند که او در اثر این کار متواری شد و رو به صحرا نهاد و در زمره حیوانات در بیابانها بود تا اینکه قریش برای گرفتن او در محلی پنهان شدند وقتی روزی به جهت آب خوردن به کنار نهری آمده بود گرفتند ولی او از شدت اضطراب و ناراحتی در دست قریش جان داد.»(10)

پی نوشت ها :

1- جواهر الکلمات
2- تاریخ معجم
3- الکلام یجر الکلام
4- شجره طوبی
5- ناسخ التواریخ
6- نفخه الیمن
7- بحار الانوار ج 14
8- تفسیر روح البیان
9- اعلام الناس
10- الغدیر ج 2

منبع : واحد تحقیقاتی گل نرگس، داستان های شگفت آوری از عاقبت هوسرانی و شهوترانی، قم: شمیم گل نرگس، 1386، چاپ ششم.

نظرات  (۱)

مطالب زیبا واموزنده ای بود ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی